تبليغاتX
آترینا

من این روزها را قبول ندارم، این ساعات دور هم بودن را، کیک بریدن و کادو دادن ها را دوست ندارم، دوست ندارم همه کنار هم جمع شوند تا یک روز را برای مادر جشن بگیرند و برایش کادو بخرند، بوسش کنند و دست بزنند و دور هم شام بخورند و مدام به مادر بگویند: روزت مبارک

دوست ندارم برای گرفتن عکس یادگاری در روز مادر با هم رقابت کنند و همدیگر را کنار بزنند تا خودشان کنار مادر عکس بیندازند، دوست ندارم مادر در راس سفره باشد و نگاهها همه به سمت او، دوست ندارم برای خرید هدیه روز مادر خودشان را به آب و آتش بزنند و بعضی عروس ها و دامادها مدام غر بزنند که چرا هدیه به این گرانی؟؟؟

من این روزها را قبول ندارم...

قبول ندارم که مادر تمام لحظات زندگی اش را به پای بچه هایش بریزد و در نهایت بچه ها فقط سالی یکبار یادشان بیفتد که مادر دارند

دلم می گیرد وقتی که بچه ها سر تزیین اتاق برای روز مادر با هم بحث می کنند و آخر سر هم گند می زنند به اتاق چون هیپچکدام تفاهم ندارند

دلم می گیرد از اینکه مادر با یک شب بیماری بچه هایش یک چروک به صورتش اضافه می شود و آن وقت بچه ها به سادگی راه خانه سالمندان را به مادر نشان می دهند و بهانه می آورند که همسرم با مادرم مشکل دارد، به نظر من همچین همسری با خودش مشکل دارد و لایق زندگی نیست و باید بداند که روزی خودش هم خانه سالمندان سرایش می شود

دلم می گیرد از قطرات اشک های مادر وقتی که بچه ها سراغی از او نمی گیرند و او تنها در کنج خانه خودش را با قاب عکس های بچه ها سرگرم می کند

دلم می گیرد که بچه ها لایق مادر نیستند، زحماتش را جبران که هیچ، حتی نمی بینند

دلم میگرد که ...

بخدا تمام لحظات زندگی ما به نام مادر است، برای مادر است، به عشق مادر است، در گرو مادر است، بسته به مادر است و دستان مهربانش که تنها برای ما به اسمان بلند می شود...

یک روز که هیچ، تمام روزهای زندگی ما به نام مادر است و دغدغه کیک و هدیه دغدغه ای بیهوده است چرا که مادر نیازی به این دست زدن ها و کیک بریدن های یک شبه ندارد، غرورش را با دادان هدیه های یک ساله نشکنیم

گاهی لبخندهای هر روزمان، نگاه هایمان موقع شب بخیر گفتن، تلفنهایمان که دلم برایت تنگ است مادر، صدایمان، رفتارمان و هر لحظه حتی سکوتمان برای او بهترین هدیه است

دلم می خواهد برای کسی که خود بهترین است بهترین ها را هدیه ببریم.

تمام لحظات زندگی ام به نام توست مادر و برای تو...



جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |
گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود که بغض می کنم

گاهی آنقدر از دوریت رنج می کشم که صدایم فریاد می شود

گاهی سکوتم ناله می شود و گاهی با تو همراه می شود و می خندد از درد

گاهی نفسم به شماره می افتد و ...

گاهی دلم می خواهد فریادت بزنم

تو کنارمی، در چند قدمی من، اما من باز هم دلم برایت تنگ می شود دخترکم



سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

آترینا خانوم تا حالا 14هزار و سیصد تومن خسارت فرهنگی به ما وارد کرده، این خسارت شامل چند چند جلد کتاب، چند عدد پاک کن و یک عدد سی دی می باشد.

امروز طبق معمول یه کتاب دستش دادم و گفتم تا تو باهاش بازی می کنی من برم به کارم برسم اما در عرض چند ثانیه تمام اتفاقاتی که بعد از دادن کتاب به آترینا واسم می افتاد مثل تصویر از جلو چشام گذشت و من خیلی فوری مثل فشفشه کتابو از دستش قاپیدم و با جدیت بهش گفتم: به دو دلیل از دادن این کتاب بهت معذورم، یک: این کتاب خیلی گرونه و تو به راحتی نمی تونی اینو نابودش کنی، دو: فکر کردن به اتفاقات ناگواری که بعد از پاره شدن کتاب واسم می افته...

هاج و واج مونده بود و داشت بهم نگاه می کرد، بغلش کردم و گفتم: عزیزم همون بهتر که بری تو مطبخ و وردست مامانت باشی و به شکستن شیشه آبلیمو و بشقابای مامان جونت مشغول بشی، خسارت کالایی بهم بزنی خیلی بهتر از خسارت فرهنگیه...

پ ن1: به جبران پست قبلی اینو کوتاه نوشتم

پ ن2: از دوست عزیزم، سحر، بخاطر همراهی و دقت نظرش تو خوندن مطالب سپاسگزارم



پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

بگذریم که شبا با چه سختی آترینا خانوم به خواب ناز فرو می رن قرارمون اینه که در مورد یک روز حرف بزنیم.

صبح بین ساعت ده تا یازده دخترک ناز من از خواب بیدار میشه، مامانشو می بینه که کنارشه و با خودش فکر می کنه که هر چی خوابیده دیگه بسه و باید بره سراغش و بیدارش کنه، به همین نیت کنارم میاد، موهامو می کشه، سوارم میشه، دستامو می گیره و با صداهایی که از نظر خودش حرفهای با معنیه سعی می کنه منو ازخواب بیدار کنه، منم که بیدارم اما خیلی دلم می خواد بیشتر بخوابم چون شب قبلش مثل خیلی از شبای دیگه تا دیر وقت بیدار بودم، یا یه کتاب خوندم، یا کمی وبگردی کردم و یا یه چیزایی نوشتم و یا برای یکی از نشریه هایی که هنوز باهاش کار می کنم مقاله نوشتم. اما خوب فعلا زمان زندگی من دست آترینا جونه.

بیدار میشم و بغلش می کنم، می بوسمش و بهش صبح بخیر می گم، اونم انگار چند روزیه که منو ندیده همچین تو آغوشم ولوو میشه که دلم نمیاد از اتاق بیرون برم.

بعد از چند دقیقه با هم از اتاق بیرون می ریم، طبق معمول هر روز، پنجره سالن که منظره خیلی قشنگی از کوه و درخت داره باز می کنیم، به کوه ها، درختها، آدما، خونه ها، مدرسه، باشگاه ورزشی، کافی شاپ، مغازه ها و همه چیزهایی که می بینیم سلام می کنیم و دست تکون میدیم، آترینا هم از شادی و هیجان من به وجد میاد و دستاشو تکون میده و با روش خودش سلام می کنه.

بعد از اون نوبت نظافت، صرف صبحانه و بازی میرسه، آترینا صبحانشو با اداهای من می خوره، منو و عروسکاش باید کلی صدا و ادا از خودمون اختراع کنیم که خانوم صبحانشو میل کنه.

از اونجایی که آترینا خانوم عادت نداره با اسباب بازی تکراری بازی کنه باید کلی فکر کنم تا ببینم امروز چی باید بهش بدم تا مدتی سرگرم بشه، بعد از تجسس تو اتاقش یه مقدار وسیله بازی جلوش می ذارم و خودم میرم تو آشپزخونه تا اگه کاری هست انجام بدم اما آترینا خانم قبل از من به آشپزخونه می رسه و خودشو با چیزایی که فکرشو هم  نمی کنی مشغول نمی کنی.(حیف اون همه وقتی که من فکر می کنم تا اسباب بازی واسش انتخاب کنم، وقتی کابینت، کاسه، سیم ظرفشویی، بشقاب، یخچال، دمپایی و ... هست دیگه چه نیازی به اسباب بازی...)

کلا وقتی که آترینا تو مطبخ می گذرونه خیلی بیشتر از وقتیه که مامانش اونجاست. هر دفه هم که نگاش می کنم در حال گذاشتن چیزی تو دهنشه که با صدای من به خودش میاد و خیلی زود می بلعش که دست من بهش نرسه، یکی از همین روزا یه تیکه بزرگ از توپش جدا کرده و در حال خوردن و قرمز شدن بود که فوری به دادش رسیدم و از دهنش بیرون آوردمش، واقعا می گن خدا به بچه ها کمک می کنه راست می گن...

اگه برم تو اتاق یا هر جای دیگه ای آترینا با چهار دست و پا دنبالم میاد و همون جا خودشو مشغول می کنه، جدیدا هم از وسیله ای به نام روروک متنفر شده و به هیچ وجه ازش استفاده نمی کنه.

وقتی به خیال خودم یه ذره از کارای خونه رو انجام دادم آترینا خانوم رو بغل می کنم، میریم تو اتاقش و براش کتاب می خونم، هر دفه که کتاب می خونم یکی از کتاباش با دستای خودش نابود شده و به سطل آشغال می افته. اما در مجموع از کتاب خوندن لذت می بره، جدیدا هم قبل از پاره کردن کتاب اونو ورق می زنه و با کلماتی که از نظر خودش خیلی مفهمومه کتاب می خونه، شاید هم داره با کتاب وداع می کنه. چند تا از کتاباش هم که خوشبختانه جنسی دارن که پاره بشو نیست اون وقته که آترینا با ملایمت کتاب رو ورق می زنه و در حالی که به عکساش نگاه می کنه لبخند به لب داره و گاهی هم یه حرفایی می زنه که فقط خودش و کتابش متوجه می شن، بیشتر وقتا واسش ترانه های شاد کودکانه می ذارم، اینقدر ذوق می کنه که همراه با تند و کند شدن صدای موسیقی رقصشو هم عوض می کنه و در خر چند لحظه یه بار به من نگاه می کنه، اگه بهش بی محلی کردم به کار خودش ادامه می ده اما اگه حتی یه لبخند کوچیک بهش زدم دیگه همه چیو کنار می ذاره و خودشو به من می رسونه تا بغلش کنم.

گاهی وقتی مشغول بازی میشه میرم سراغ لپ تاپ تا یکمی مطلب بخونم یا یه چیزی بنویسم اما به محض اینکه منو در حال استفاده از این وسیله می بینه حتی اگه غرق در بهترین بازی باشه میاد سراغم و سعی می کنه در آغوشم قرار بگیره تا به لپ تاپ مسلط بشه و کیبوردشو داغون کنه، منم منصرف شده و دست از پا  درازتر می رم کنارش می شینم تا به بازیش ادامه بده.

اگه بخوام ناهار یا شام درست کنم کاری می کنه که می گم خدایااااااااااااااااااااااااا

در طول روز بین یک تا یک ساعت و نیم می خوابه تو این مدت من خیلی تند تند به کارای عقب افتاده ام می رسم، اما تا چشم رو هم می ذارم آترینا از خواب بیدار میشه و خودشو به من می رسونه و کار من دوباره از اول شروع می شه.

وای به حال روزی که بخوام جعبه جادویی رو تماشا کنم و یه سریال ببینم، یا کنترل تو دهنشه یا می خواد سوار من بشه و دستشو بذاره تو دهن من، یا باید واسش شعر بخونم با صدای بلند، یا ببرمش کنار همون پنجره ای که هر روز به منظره های روبروش سلام می کنیم و خلاصه باید با یه کاری مشغول بشیم.

وقتی صداش نمیاد و نمی بینمش یعنی یا رفته پشت مبل و داره یه چیزی رو تو دهنش امتحان می کنه یا رفته توی اتاق و سعی می کنه درو روی خودش ببنده، یا داره کامپیوترو روشن می کنه و از صداش لذت می بره، یا اگر در حمام باز باشه رفته توی حمام و توش دراز کشیده، اگه هیچکدوم از این جاها نبود توی آشپزخونه اس و در حالی که دراز کشیده سرشو روی زمین گذاشته و زیر کابینت ها رو نگاه می کنه.

صبحانه که در کار نیست اما خدانکنه بخوام ناهار بخورم در محظر خانوم خانوما، دقیقا از کوفت بدتر میشه...

وقتی که باباش از سرکار میاد چنان ذوقی می کنه که گویی چندین سال از دیدنش محروم بوده، نیم ساعتی مشغول باباش میشه و بعد دوباره میاد سراغ مامانش...

اما بابا با سرگرم کردنش باعث می شه که من کمی به کارای شخصیم برسم.

بعضی از کارای آترینا که با دیدنش نمی دونم بخندم یا واسش ناراحت بشم:

*موقع کار کردن با جارو برقی یه گوشه کز می کنه و قیافش همچین درهم می شه که بیا و ببین...

*وقتی می خواد وارد آشپزخونه بشه چندین بار می خواد از دیوار اپن خودشو رد کنه که سرش به دیوار می خوره اما صداش در نمیاد و فقط سرشو تو دست می گیره

*وقتی یه وسیله ای که واسش خطر داره از دستش می گیرم با زبون بی زبونی چنان غر می زنه که خودشم خسته میشه

*یکی از ترانه های مورد علاقه اش حسنیه، وقتی ترانه می خونه که: حسنی میای بریم حموم؟ آترینا می گه: نه نه

سرتو می خوای اصلاح کنی؟ بازم می گه: نه نه

و خودش هم می خنده...

*وقتی واسش شعر می خونم بهش می گم حالا برای خودت دست بزن و اون باشادی برای خودش دست می زنه

*عاشق حمامه، توی حمام تا مدت ها با کف و آب بازی می کنه و وقتی می خوام از وان بیرون ببرمش خودشو محکم به وان می چسبونه تانظر منو عوض کنه

...

اگه بخوام از کارای این وروجک بگم باید کلی وقت بذارم، اون وقت از خواب بیدار میشه و دوباره ...

روزها از صبح تا شب در کنار هم زندگی می کنیم، با هم می خندیم، بازی می کنیم، کتاب می خونیم، گاهی بیرون می ریم و بستنی می خوریم، عصبانی میشیم، سر هم داد می زنیم، من خسته میشم، توان و انرژی مو از دست می دم و...

اماشب همین که چشاشو بست و به خواب فرو رفت دلم واسش تنگ میشه...

واقعا که مادر بودن حس عجیبیه، حسی که با هیچ لذتی تو دنیا قابل مقایسه نیست.

پ ن: عذر خواهی بابت طولانی شدن مطلب...



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 |

ژست آترینا خانوم موقع عکس گرفتن



آترینا خانوم در حال سعی کردن برای خوردن کره...

آخرشم موفق نشد و همش تو دستش آب شد



آترینا و پسر دایی شیطونش علی



اینم خانوم خانوما با لباسی که سوغات مکه اس...



پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 |

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز بتونم ارتباطی بین کتاب و مای بیبی پیدا کنم، اصلا بهش فکر هم نمی کردم چون به نظرم این دوتا چیز کاملا با هم متفاوت و از هم جدا هستن، اما از وقتی که آترینا جون به سنی رسید که می تونست کتاب دستش بگیره یه جورایی ربطی بین این دو شی پیدا کردم.

معمولا هر روز برای آترینا کتاب می خونم، چه کتابهایی که مربوط به سن خودش باشه و چه کتابی که خودم بخوام مطالعه کنم باصدای بلند می خونم اونم نگاه می کنه و لبخند می زنه و من برای لبخندش چندین معنی می تونم حدس بزنم.

بعضی از این روزا کتاب رو می دم دست خودش تا لمسش کنه، باهاش بازی کنه. اونم از خدا خواسته، بعد از نگاه کردن و برانداز کردنش، با خوشحالی کتابو توی دهنش می ذاره و مشغول تیکه تیکه کردنش می شه...

می دونم از نظر اقتصادی کار درستی نیست اما فکر اینجاشم کردم و کتابی دستش می دم که قیمت چندانی نداشته باشه اما بهرحال معتقدم که خوندن کتاب به تنهایی کمک چندانی به بچه ها نمی کنه و اونا باید همه چیزو لمس کنن.

بگذریم، داشتم از ارتباط بین کتاب و مای بیبی می گفتم...

از وقتی آترینا خانوم کتاب دستش میگیره، مای بیبیش پر از تیکه های کتابی میشه که روز قبل نتونستم پیداشون کنم...

به نظر خودم خیلی مراقبشم که کاغذ پاره نخوره اما نمی دونم این دختر بلا کی از فرصت استفاده می کنه و ...



دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |

همه آدما یه قصه دارن، هر کسی یه قصه زندگی داره که با همه قصه های دیگه فرق داره، اگه شبای جمعه پای حرفای این آدما بشینی و ازشون بخوای قصه زندگی شونو تعریف کنن، یه بشقاب تخمه و یه فنجون چای واست میاره و یکی بود یکی نبودشو شروع می کنه

و تو دل می دی به شنیدنش، دل می دی به همه روزهای خوش و ناخوش زندگیش، به روزای اوج گرفتنش و زمین خوردنش، به رفتن آدمایی که دوستشون داشت، به اومدن آدمای دیگه ای که دل بهشون خوش کرد، به خنده هاش پس از همه روزهای سخت و گریه برای دلتنگی هاش...

گاهی با شنیدن قصه های این آدما اشک می ریزی، گاهی همراهشون میشی و می خندی، گاهی درس می گیری و گاهی هم شاید بی تفاوت از کنار همه اون شنیده ها رد بشی.

قصه زندگی همه آدما شاید یه جاهایی شبیه هم باشه، شاید یه روزا و شبای مشترکی داشته باشه اما وقتی قصه به سر می رسه می بینی که کلاغ همه این قصه ها به خونه اش نمی رسه.

قصه زندگی ما هم از یکی بود یکی نبود شروع شده و حالا، با تو و در کنار تو، تو اوج خودشه، ما هم مثل همه آدمای دیگه روزهای خوش داریم و روزهای ناخوش، مثل همه اونا شبای دلتنگی رو پشت سر گذاشتیم و میگذاریم، مثل همه اونا...

امیدوارم کلاغ قصه زندگی ما خودشو به خونه خوشبختی برسونه و دست تو دست آرامشی بذاره که همیشه برای تو و برای همراه هم بودن آرزو می کنم

و من برای تو، دخترکم، بهترین قصه زندگی را آرزو می کنم، قصه ای سرشار از عشق و اوج و برایت از خدای خوبم بخت بلندی در طالعت آرزو می کنم.



دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 |

روزهای زیادی قرار است مهمان هم باشیم، شبهای زیادی قرار است کنار هم بنشینیم، گل بگوییم و گل بشنویم، زمان زیادی قرار است با هم بخندیم، مسافرت برویم، کتاب بخوانیم ، کارهای خانه را انجام بدهیم، توی حیاط خانه دوچرخه سواری کنیم، باغچه را آب بدهیم، سیزده به بدر برویم، ماهی شب عید بخریم و سفره هفت سین بچینیم، شب یلداهای زیادی هندوانه را تزیین کنیم...

سالهای زیادی قرار است با عشق و با شادی کنار هم زندگی کنیم و من برای همه این سالها خوشحالم.

خوشحالم که مهمان عزیزی چون تو را در خانه دارم و برای با تو بودن هر روز خدا را شکر می کنم، حتی خدا هم می داند که تو چقدر برای ما عزیزی...

عزیزکم، سال جدیدی آغاز شده و می دانم سالهای جدید یکی پس از دیگری می آیند و می روند و تو بزرگ می شوی و من دلم می خواهد همیشه عاشق باشی، عاشق خانواده ای که عاشقانه با تو هستند، دلم می خواهد چشمانت و دلت قدر دان باشد و از همه مهمتر دلم می خواهد تمام روزها و شب های زندگیت زیبا و سرشار از خوبی باشد.

تمام آروزهای خوب این دنیا را برای تو دارم دخترکم.

به راستی که زمان زود می گذرد، وقتی که به گذشته فکر می کنم و یاد شیطنتهای کودکی هایم می افتم به این جمله یقین بیشتری پیدا می کنم.

انگار همین چند روز پیش بود که نوروز هفت سالگی ام را کنار سفره هفت سین نشستیم، یادم نمی رود که من حتی تا چند لحظه قبل از تحویل سال در کوچه بودم و فکر یک شیطنت جدید بودم و آخرش کار خودم را کردم و پسر همسایه را با گریه روانه خانه اش کردم. چقدر کودکی قشنگ است، فردای همان روز پسر همسایه باز هم همبازی من شد، چقدر بچه ها زود می بخشند، کاش ما بزرگترها یاد بگیریم.

یادش بخیر که پیره زن همسایه از دستم آسایش نداشت، یاد اولین مانتوی مدرسه ام و دفتر مشق هایی که جا می گذاشتم، یاد اولین باری که به تنهایی از مدرسه به خانه آمدم بخیر و یاد تمام خاطراتی که پس از آن شکل گرفت.

دختر نازم، می خواهم بگویم که به همان سرعتی که من بزرگ شدم و ازکوچه پس کوچه های شهرم سالها را پشت سر گذاشتم تو هم به همین زودی بزرگ می شوی و روزی خاطراتت را یادآوری می کنی و من برای آن روزهایت نیز آروز می کنم که خاطراتت سرشار از شادی باشد و لبانت را پر از خنده کند.

برای همه سالهای زندگیت دعا می کنم.



جمعه چهارم فروردین 1391 |

هشت ساعت دیگه به سال جدید باقی مونده، این اولین سالیه که تو کنار ما هستی و کلبه کوچیک ما رو گرمتر کردی، از اینکه هستی، می خندی، حرف می زنی، گریه می کنی، غذا می خوری و بودنت به ما آرامش می ده خدا رو شکر می کنم و برای این آرامش سجده شکر به جا میارم.

خدا رو شکر که بودنت و وجودت زندگی رو جور دیگه ای برامون معنا کرد، جور قشنگی که شاید کمتر کسی بتونه درکش کنه.

آروزی من برای تو عزیزم، مثل همیشه بدست آوردن بهترینهاست، بهترین ها برای تو دخترکم.

سلامتی، موفقیت و سعادتت، شادکامی و عزتت آروزی همیشگی ما برای تواه.

خوش بحال همه اون آدمایی که دعای مادر بدرقه راهشونه، امیدوارم که مادرای ما هم ما رو از این سعادت بی نصیب نذارند هرچند می دونم اونا خیلی مهربونتر از اون چیزی هستن که ما تصور می کنیم.

امیدوارم که خدا تو رو برای ما در پناه خودش حفظ کنه و هدیه قشنگی مثل تو رو به همه کسانی که منتظر یه کوچولو هستند هم بده.

از خدا می خوام که سال جدید و تمام سالهای بعد از اون به همه ما کمک کنه و هرگز ما رو به حال خودمون رها نکنه...



سه شنبه یکم فروردین 1391 |



سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 |

دوست دارم






یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 |

تولد همیشه گواه بهترین روزهای زندگی ما آدمهاست...

تولد یه عشق، تولد یه خاطره خوب، تولد یه زندگی خوب و شاید مهمتراز همه تولد یه آدم...

و تولد تو هم برای ما یکی از بهترین روزهای زندگیمون محسوب میشه و تو امروز نهمین ماه تولد رو شروع کردی. نه ماه به همین زودی گذشت و تو یه چشم به هم زدن نه سال هم می گذره و سالهای بیشتر و من از خدای خوبم می خوام که تو هر لحظه و هر روز سلامت و شاد و موفق باشی و دل مهربونت از هر گزندی در امان باشه، خیالم راحته چون تو رو به خدای خوب سپردم تا خودش از قشنگترین هدیه ای که بهم داده مراقبت کنه.

حالا تبریک بابا:

تولدت مبارک نازگل بابا

محصل

و اینم هدیه هایی که قراره بعد از تعطیلات 22 بهمن واست بخریم قربونت برم

        

دیشب برای اولین بار گفتی : ماما  و منو کلی خوشحال کردی

بابا رو هم که خیلی وقته داری میگی ناقلای من

برای تو همیشه بهترین ها رو آرزو می کنم دخترکم

 

 



جمعه بیست و یکم بهمن 1390 |

 

ابزار رایگان وبلاگ